دفتر عشق

خرید بک لینک
باز باران آمد و نقش تو را بر شیشه ی خاطرات مه گرفته ام نقاشی کرد. صبح شد و آسمان ابری، مرا تا خیابان سرنوشت برد و دستان گرم نسیم را در دستانم گذاشت. من، خویشاوند روزگارم و همنوا با اندوه خاموش گنجشکان، سر در گریبان سکوت می برم. شاید به یاد آوری صبح سرد برفی و رویای زیبایی را که بر کوهستان نزدیک، انعکاس می یافت.بی گمان هنوز زنده ام. دکارت روزگار پیشین گفته بود: من فکر می کنم پس هستم. گمانم بر این است که این جمله چیزی کم دارد. این جمله "تو" را کم دارد. خوش دارم بگویم: من به تو فکر می کنم، پس هستم. و تو واژه نیستی که جمله را آذین کنی. "تو"، اندوه دیرین درختی هستی که در کویر تنهایی با سایه اش سخن می گوید. "تو"، طنین شکوه و عظمت کوه پر برفی که استوار، رنج را بر دوش می کشد.رد پایت به صدای بال پروانه ای می ماند، آن هنگام که غمگینانه با شاخه ی گلی زمزمه می کند. من هنوز دفترم را می گشایم و چیزی بر آن نمی نویسم تا مگر نخوانند اندوه درونم را. من هنوز گاهی، فانوس خاموشم را بر کلبه ام نمی آویزم تا مگر ندانند کسی این جا در انتظار است. + نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 8:9  توسط | دفتر عشق...

ما را در سایت دفتر عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:07

دیگر چه فرق می کند کجا ایستاده باشم وقتی جهانم را مه گرفته باشد. تا هنوز پایان راه نمی دانم این دفتر را گشوده می دارم. باز می گذارم دفترم را تا شاید روزی خطی بر آن بنگاری. چیزی بر آن بنویسی. باز می گذارم دفترم را و می دانم باد ورق هایش را با خود خواهد برد. و می دانم هیچ چیزی بر آن نقش نمی بندد. این جا تهی است بی یاد شکوفه ای که می خندید و هستی را رنگ می زد. اگر امید دست از سرم برمیداشت فرو می ریختم درون خویش را و بنایی را که لرزان برپای ایستاده است در هم می شکستم. دیوار فروریختنی است این دفتر اما باز می ماند.روزگارم را با ابهام صدای تو تقسیم می کنم و رد پایت را در کوچه های خاک گرفته ی ذهنم پی می گیرم. گل شقایق را که یادت هست؟ دیوار سراسر پوشیده از ریزش گل های طلایی را که یادت هست؟ هیچ که نباشد اندوه مرا هنوز آیا به یاد داری؟ دلهره هایی را که می سرودم به یاد داری؟ آن جاده ای را که به هیچ ختم میشد به یاد داری؟ شاید. و شاید از یادت رفته باشد حجم بی وزنی که بر تارک آسمان خیال می درخشید و چون قاصدکی از راه می رسید و جان بی قرار را امید خبری دلنشین می داد. حالا دیگر از رفتن آخرین قاصدک غمگین، سالها، نه، قرن ها می گذرد. این همه راه رفتن در پیچ و خم زیستنی دردناک و نشستن در کویر تنهایی خویش، و سخن گفتن با ماه، نیمه شب های بی حوصلگی را با فنجان چای سر می کشم. اما دیگر از جام ها نیز دفتر عشق...

ما را در سایت دفتر عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:07

چه سهمناک است هزار سال، تو را ندیدن و زمان ی بیکرانه را در فنجان چای ریختن و بر لب رودخانه ی تنهایی، سرکشیدن. چه فکر می کنی این همه سکوت پیچیده در دشت را؟ چه می اندیشی در این زمان که اندیشیدن را دستبرد می زنند؟ روزگارم بر اسپند بود. دارد تمام می شود امسال در این اسفند. روزها می آیند ومی روند. هفته ها و ماه ها و سال تمام می شود. آن چه تمام نمی شود آوازی است زیر لب که هستی را از آن خبری نیست. آن چه تمام نمی شود پرواز قو بر بالای ابرهایی است که تا کهکشان کشیده شده است. تمام نمی شود رد پایی بر برف و طوفانی که در پنهان ترین زمزمه ها سروده می شود. و تمام نمی شود خاطره ای از انتهای کوچه و رفتن تا بی نهایت. و تمام نمی شود زخم فراق. آواز پرستوی مهاجر را که در گوش زمان نجوا می کند، می شنوی؟کوزه ی واژگان سرگردان را از چشمه تنهایی پر کرده ام و جرعه جرعه می نوشم. اندوه را که از هزاران سال ندیدن تو می جوشد و تمام نمی شود. پای پیاده را تا همان برکه ای راه می روم که عکس تو را یک شب، در سکوت آب می دیدم و انعکاس ماه را که لبخند می زد. اما برکه، دیگر تو را به یاد نمی آورد و چهره ی تو را فراموش کرده است. اما آن همه آرامش را موج می زند. من مانده ام و صدای خنده ای که بر آسمان پرواز می کند. پرنده ای که بال می زند تا افقی که نمی داند به کجا منتهی می شود.او نه، هیچ کس نمی خواند مرا.+ نوشته شده در جمع دفتر عشق...

ما را در سایت دفتر عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 13:06

صفحه بندی